ولی راستش هرچقدر به خودم فشار میارم نمیتونم چیزی رو ژیدا کنم که بتونم تو وبلاگم بنویسم ...
البته نه اینکه حرفی نباشه ..
چرا ... اتفاقا این دنیای عجیب همیشه حرف برای گفتن واسه آدما میذاره ولی نه اینکه بخوام اینجا بنویسم ...
یاد اون قدیما افتادم که به هرقیمتی که بود هر شب یه چیزی مینوشتم ...
از انواع خاطرات تا شب نامه هایی که مینوشتم ...
که برای هر پست چقدر وقت که نمیذاشتم ...
از عکسایی که درست میکردم و بعد میذاشتمشون تنگ خط خطی هایی که مینوشتم که وبلاگم و مطلب هاش قشنگ تر بشه ...
از کلی وقتی که واسه طراحی قالب های وبلاگم میذاشتم ....
تا الانش که ساله به یه بار هم خیالم به وبلاگم نیست ...
اون قدیما کلا حس نوشتنم خیلی زیاد بود ....
هنوزم که هنوزه دلم به خاطر اون داستان ۱۰۰ صفحه ای که نوشته بودم و به خاطر خراب شدن ویندوزم از دستش دادم خیلی میسوزه ...
چون خیلی قشنگ بود ...
تمامش رو تو ساعتهای دم صبح نوشته بودم ...
وقتایی که گیج خواب و بیداری بودم ...
واسه همین اون احساس توی نوشته هاشو دوست داشتم ...
الانشم که دارم به محیط اون داستان فکر میکنم انگار همون پیر مرد رو دوباره میتونم تصور کنم که داره راه میره و نجواهایی رو که با خودش میکنه باد به سمتم میاره و منم دارم دنبال قدمهاش میرم و میرم تا ببینم که این کیه ....
انگار صداش هنوز تو گوشمه که میگفت :
« آه ... لیلا .... لیلا ... لیلا
چه کردی با دل ما .... »
همون پیرمردی که آخرش پای یه درخت پیر با صدای زمزمه هاش خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نیست ....
همون وقتی که دیدم باد بود ولی دیگه صدایی نبود ...
همون وقتی بود که صدای یه زن از ته یه راه دور به گوشم رسید که با بغض گفت خداحافظت باشه مجنون من ...
همون وقتی بو که من فهمیده بودم اون پیرمردی که من قدم به قدم و سایه به سایه پت سرش راه میرفتم و صدای زمزمه هاش منو مسخ خودش کرده بود که چه قشنگ با لیلای خودش حرف میزد کسی نبود جز همون مردی که دیگه هیچی ازش نمونده جز یه اسم ...
مجنون ....
....................................................................................................................
واقعا یادش بخیر اون احساس قدیمی
ولی دیگه نیست چون اون احساس نوشتن چیزی نبود جز انعکاس تنهایی هام ..
ولی الان که دیگه تنها نیستم که بخواد انعکاس داشته باشه ....
منم و یه گل قشنگ و دوست داشتنی ...
منم و گل مریم نازم ....
اینجارو باش ...
بازم ما نشستیم و یه چیزایی نوشتیم ...
چه باحال
شب بخیر
آنزمان که حس نوشتن بیش از هر حس دیگه ای دشت ذهنم را جولانگاه خود قرار میدهد
آنهنگام است که دوست دارم بنویسم ..
بنویسم و بنویسم
اما از چه و از که ؟
از کی و از کجا ؟
از چه بگویم که هم ناگفته های گفتنی هایم را هم نگوید و هم بگوید ...
چگونه سخن بگویم که هم در ورای سخنام جز سکوت همیچ نباشد و هم تمام سخنانم را فریاد بزنم و دیگر صدایی همچون صدای سکوت نباشد که در این همه عصیان و بی فرمانی فرمانم سر دهد که بشکن ای دیوار صدای ناگفته ...
بشکن ای سکوت وهم آلود ...
بشکن که هیچ سکوتی مرگبار تر از سکوت این واژه های بی سر و سامان نیست ...
اصلا نمیدانم که در پس این جملگانی که ناخواسته بر کلید این صفحه ی کلمات ضربه میزنم چیستند و چه میخواهند بگویند ...
شاید تنها یک رفع تکلیف باشند برای اینکه نجواهای بیصدای ذهنم را گونه ای پیاده کنم ...
باور کنید که نمیدانم چرا اینها را مینویسم یا حتی اینک که اینهایی که مینویسم چه هستند ؟
آیا معنی ای دارند ؟
آیا به مانند تمامی جملات زنده جان در پس نقش و فرش لغات خود دارند یا تنها و تنهاذ
چندین و چند لغت بیحان و بی فایده اند که نه میتوان آنان را جمله نامید یا اینکه آنان را جان بخشید
تنها میدانم که در حال نوشتن هستم ، نوشتن جملاتی چند که تنها و تنها باید نوشته شوند
اما به کدام دلیل ؟
به کدام کیش و به کدام آیین ؟
شاید کیش امشب جملات من بی آیینی است ...
کیشی سراپا بی قید و بی معنی و بی وجدان ...
وافعا نمیدانم که چرا شروع کردم به نوشتن و به کدام دلیل بود ...
شاید آنقدر در کوچه پس کوچه های ذهنم این راه و آنراه کردم که گم کردم چیزی را میخواستم بنویسم ...
شاید واقعا حرفی برای نوشتن نداشتم ...
ولی میدانم که یک چیز بود که میخواستم بنویسم ولی گم شد ...
همین اطراف
همین نزدیکی
شاید زیر پای من باشد
یا شاید کمی آنطرف تر ...
شاید هم دورتر و شادی هم نزدیک تر ...
ولی هر چه بود همین جا بو ..
در ذهنم ولی نمیدانم چه شد ؟
کجا رفت؟
چرا رفت ؟
واقعا سر درگمم
همچون کلافی که از هزار طرف کشیده و دوباره جمع شده باشد ...
چه شد که اینگونه شد و سر سخن از دستانم گریخت ...
ولی چه بد شد !!!!
فکر میکردم که خیلی حرف برای نوشتن داشته باشم
ولی انگار شادی اصلا چیزی نبوده ه بتوان نوشت
یا شاید هم اصلا نبوده و تنها خیالی بوده و دیگر نیست ..
فقط میدانم بود ...
جملات زیادی بود و هست که بتوان نوشت ...
از خیلی چیزها ...
حتی از تک تک نت های این آهنگی تفاوت واژه های شعر فارسی اش را با نسخه ی اصلی اش گمراه تر میکند ذهن پریشان و سر در گمم را ...
چه شده است امشب مرا ؟
چه میگذرد اکنون بر من و ذهنم که حتی لحظه ای پیش یادم نمیآمد که من که هستم ...
حال که اینگونه شد پس من نیز میگذرم از این واژه های فراری ....
حرفی که نمیتواند خود را بوجود آورد و جاری شود همان بهتر که جاری نشود ...
بگذریم از هر چیزی که گفتم و میدانم که هیچ نبودن جز تکه تکه های نا همگن واژه ها و لغات ..
بگذریم ...
شب بخیر
سال نو مبارک ...
این جدیدترین و تکراری ترین و شیرین ترین جمله ای که امروز کلی گفتیم و شنیدیم ...
آره سال نو اومد و سال کهنه رفت ...
سالی که گذشت از همون اولش احساس خوبی بهش نداشتم و تا آخرشم همون جور میوند
یه سال پر از خاطرات بد و تلخ ...
اونقدر که دلم نمیخواد دیگه به هیچ کدوم از روزای گذشته ی اون سال کبیسه ای که گذشت
حتی فکر کنم ...
ولی هر چی بود گذشت ...
چه خوب و چه بد ...
سالی که توش یکی از عزیز ترین و شیرین ترین عزیزهام رو از دست دادم :
شیرینی بابام ( پدربزرگ خوب و مهربونم رو )
خیلی سخت بود و خیلی خیلی جاش برام خالیه ...
چون دیگه نیست که برام از گذشته ها بگه که من کیف کنم ....
دیگه نیست تا وقتی عصبانی و شاکی میشم نصیحتم کنه ...
دیگه نیست که دلم براش تنگ بشه ...
رفت ...
رفت ...
و دلم همیشه براش تنگ میشه ...
پارسال این موقع ها بود ... مریض بود .... ولی بود
امسال این موقع ها دیگه نیست ... یادش هست .... ولی خودش نیست
امسال خاکش بود .... یادش بود .... اسمش بود ...
ولی خودش .... نبود
دلم نمیخواد با یاد گذشته ها لحظه هامو تلخ کنم ولی اونچیزی که مسلمه اینه که سال نو اومد ...
سالی که واسه رسیدنش لحظه شماری میکردم بالاخره اومد ...
سالی که حتی از سمبلش هم خوشم میاد ....
گاوووووووووووووو
امسال سالیه که درست برخلاف سال گذشته احساس فوق العاده ای بهش دارم نمیدونم چرا ...
شاد به همون دلیلی که از پارسال بدم می اومد ...
امسال یه جورایی که حسی رو توی لحظه هاش حس میکنم که با اینکه نمیدونم چیه ولی آشناست ...
خیلی آشناست ...
دوست دارم امسالمو بسازم ...
خودم ...
لحظه لحظه هاشو خودم بسازم ، نمیخوام حتی یه لحظه از روزای این سالمو ازدست بدم ...
کاش بشه و بتونم اونچیزایی رو که میخوام برسم بهشون ...
در آخر سال نو رو تبریک میگم و براتون بهترین آرزو ها رو آرزو میکنم ...
علی الخصوص واسه ی عزیز دلم
که از خدا میخوام امسال هرچیزی که از بهترین ها وجود داره رو نصیبش کنه
ایشالله امسال سالی پر از لحظه های قشنگ و شاد و پر از خوشبختی براش باشه ...
چون خودش میدونه که چقدر دوسش دارم ...